تو چطور ... ؟! عکس یادگاری ...؟!
دیروز در کارگاه خیال عکس تو را به دیدۀ دل به یادگاری خواستم .
برخواستی قلم بدست گرفتی و عکس خود را در رؤیا برایم قاب گرفتی.
هنگامیکه خواستی آنرا به من هدیه کنی ریش خندی کردی و گفتی : تو عاشق من نیستی و عاشق عکسم شده ای ؟ ای کاش در کارگاه خیال تو را به دیدۀ دل نمی دیدم . و درکنار رودخانۀ باران که بر سنگ دل جاری بود نام تو را برگردن نمی آویختم .
بگذریم ...
هنگامیکه عکس ات را ازت خواستم بهم گفتی تو که هر روز مرا می بینی چه نیازی به عکس است ؟ گفتم موقعی که نمی بینم چطور ؟ گفتی : به یادم باش ... به یادت باشم ...
چشمم را بستم قطره اشکی گونه ام را بارانی کرد و جادۀ باریکی از اشک را را برگونه ام هدیه کرد . ساده اما پاک . صاف بود مثل دریا !...
اما امروز مدتها از آن روز خیالی در کارگاه دل می گذرد و من همچنان در کنار جاده انتظار عکس تو را با همه زیبائی اش برسینه ام قاب گرفته ام تا تو را با گذشت مدتها از آن روز اگر دیدمت با عکس ات بشناسم .
تو چطور ...؟